محبت یار
یار مرا غار مرا عشق جگر خوار مرا
چهارشنبه هفدهم تیر 1388
عشقمی سپیده
همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد
نوشته شده توسط احساس پاك
در 8:37 بعد از ظهر | لینک ثابت
•

