سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387
دیگر از دنیا وزندگی خسته کننده خود بیزارشده ام چرا فرشته سعادت از من روی بر تافته و دست توانای تقدیر با من بجنگ اندر شده.
چرا دیگر میل بزندگی در جهان از من صلب شده است . دیگر میخواهم بطرف خواب راحت بخشی بروم دیگر نمیخواهم خورشید را ببینم . خورشیدی که شاهد آن همه بدبختی های فراموش ناپذیرم بوده وبدون رحم بمصائب وفلاکتهای من تبسم نموده . دیگر از دیدن ماه متشنج می شوم ماهی که همه شب با نور افشانی خود بدرخت ها آن ها را چون ارواح عجیب و غریبی ظاهر میسازد . میخواهم بخواب روم بخوابی که دیگر بیداری برای آن نیست میخواهم که روح خود را به محیط عدل و انصاف خداوندی تسلیم کنم . میخواهم بمیرم واز این همه مصائبی که در جهان نیستی برایم فراهم شده آسوده شوم.

یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387
چقدر سخته
چقد سخته وقتی آدم دیگه یاری نداره
چقد سخته وقتی آدم یه دل داری نداره
چقد سخته وقتی عاشق بخواد چیزی بگه اما با عشق سروکاری نداره
یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387
هدیه ای از دوست
هرگز نديدم بر لبي لبخند زيباي تورا هرگز نمي گيرد كسي بر قلب من جاي تورا
با سيم ناز مژه هات يه عمر گيتار مي زنم
نگاهتو كوك نكني من خودمو دار مي زنم
چشات اگه رو ينجرم طرحه ستاره نزنند
دست خودم نيست دلمو به در وديوار مي زنم
تو اگه نباشي من مثل اون دختركي كه گمشده
گوشه كوچه مي شينم از غم تو زار ميزنم






جمعه بیست و پنجم مرداد 1387
لذت گناه

گنه کردم گناهی پر ز لذت
کنار پیکری لرزان و مدهوش
خداوندا چه میدانم چه کردم
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
در ان خلوتگه تاریک و خاموش
نگه کردم به چشم پر ز رازش
دلم در سینه بی تابانه لرزید
ز خواهش های چشم پر نیازش
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
پریشان در کنار او نشستم
لبش بر روی لب هایم هوس ریخت
ز اندوه دل دیوانه رستم
فرو خواندم به گوشش قصه ی عشق:
ترا میخوانم ای جانانه ی من
ترا میخوانم ای آغوش جانبخش
ترا ای عاشق دیوانه ی من
هوس در دیدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پیمانه رقصید
تن من در میان بستر نرم
بروی سینه اش مستانه لرزید
گنه کردم گناهی پر ز لذت
در آغوشی که گرم و آتشین بود
گنه کردم میان بازوانی
که داغ و کینه جوی و آهنین بود
*** دوستت دارم عشق آسمونی من . . . فدای تو سپیده عزیزم***
جمعه هجدهم مرداد 1387
انتظار
نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ... ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ... کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ... کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم... کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم... میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ... انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...
جمعه هجدهم مرداد 1387
این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ... و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ... تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ، اولین مهمان تنهایی هایم بودی... زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...
من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...
جمعه هجدهم مرداد 1387
کاش میدانست
جمعه هجدهم مرداد 1387
اگر بدانی کافیست
این خون نیست تپش قلبم برای توست

جمعه هجدهم مرداد 1387
س س س پ پ پ ی ی ی د د د ه ه ه
تقدیم بهترینم که دلم برایش در تاب و توان است

جمعه هجدهم مرداد 1387
ای آسمان من
ای آسمان آبی پر ستاره ی من !
تو را
به لطافت ابرهای بهاران سوگند
آنقدر بر من ببار
تا آب شوم
چون دانه ی برفی
سیلی شوم
رو به سوی دریاها !




